تبلیغات
نسیم وصل
نسیم وصل
» خسته ام
چهارشنبه 7 دی 1384 - 03:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ،‌ كجاست دار ، خسته ام
 در همه جای این زمین ، همنفسم كسی نبود
 زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام
كشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی كه او نوشت به یادگار خسته ام
 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تكیده ام ، هم از بهار خسته ام
 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلك
بس است تكرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام
 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنكه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام
 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنكه یار ماست
 از آنكه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

                                  اردلان سرافراز


...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» کویر
چهارشنبه 7 دی 1384 - 03:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
من كویرم ای خدا
 با حسرت یه قطره آب
 یه عمره كه دریا رو
از دو می بینم تو سراب
بهار برام یه اسمه
 یه اسم كهنه تو كتاب
حرف من با آسمون
 چرا می مونه بی جواب
خدایا... خدایا
كویرم ... كویرم
بگو ابر بباره می خوام جون بگیرم
 اگه بارون بباره
 اگه بارون بباره
آروم آروم و نم نم
 رو لب خشك و تشنم
گیسوی سبز جنگل
تنمو می پوشونه
 پرنده رو درختام
می سازه آشیونه
 خدایا ... خدایا
خدایا ... خدایا
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دست تو
سه شنبه 6 دی 1384 - 05:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست


اسم تو نوازش لبهای سرد و بی صداست


چی می شد عشقا همه مثل تو آسمونی بود


چشم تو دنیایی ازجنس محبت و وفاست


دست مهربون تو هدیه ای از لطف خداست


همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست


نفسا تازه میشن وقتی که بوی تو می یاد


همیشه نفس بکش عطر نفسهات کیمیاست


تپشای قلب تو قصه ای از راز و نیاز عاشقاست!!!!


مثل دریا اگه پاكی اینم از معجزه هاست!!!


دل من جوون می شه وقتی صداتا می شنوم


همیشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دوباره تنها شدیم!!
دوشنبه 5 دی 1384 - 11:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی كه من از تنهایی و تاریكی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین كشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا كردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می كنند
و می خندند!
عده ای سر بر كتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچكس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریكی عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریكی و ُ
این از پی كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در كنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟?
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» وفا
دوشنبه 5 دی 1384 - 05:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

بیا كه بر سر آنم كه پیش پای تو میرم
 ازین چه خوش ترم ای جان كه من برای تو میرم
ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
كه تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم
 بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
 چنین كه پیش دل دیر آشنای تو میرم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
 مرا بكشتی و من دست بر دعای تو میرم
 یكی هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل
 مرا ز عشق تو این بس كه در وفای تو میرم

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» مریم حیدر زاده
دوشنبه 5 دی 1384 - 05:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
من میگم بهم نگاه كن 
تو میگی كه جون فدا كن
من میگم چشات قشنگه
 تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
 من میگم یه عمره سوختم
 تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا كن
تو میگی من و رها كن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شكسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین كنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر كن
تو ولی میگی سفر كن
من میگم واسم دعا كن
تو میگی نذر رضا كن
من میگم قلبم رو نشكن
تو میگی من می شكنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم كه رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
 تو میگی به من سپردی ؟
من میگم كردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم كه غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم كبابه
من می گم برو كنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیكار كرد ؟
تو میگی كشت و فرار كرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
 من میگم رفته كه حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی كه خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر كرد
تو میگی تو رو خبر كرد ؟
من میگم هر كی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم  یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شك كن
تو میگی بهم كمك كن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم كه تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
كه نروندت عزیزم
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» نامه های عاشقانه
دوشنبه 5 دی 1384 - 01:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
عزیزم
 قلب من رو به تو پرواز می كند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ كه دوستی است و جنایت ها به مكافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خیلی ها هستند كه با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب كنم و این خیال مدت ها است كه ذهن مرا تسخیر كرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یك كوه نشین غیر اهلی ، یك نویسنده ی گمنام هستم كه همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، كه بره و مرغ نگاهداری می كنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات كه بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریكی وحشتناك خیال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می كنم
دوست كوه نشین تو
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دوست
یکشنبه 4 دی 1384 - 11:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
همه كسانی كه با تو می خندند دوستان تو نیستند .

زخمی را كه دوست وارد می كند هرگز التیام نمی یابد. 

مشكل می توان سالی یك دوست پیدا كرد ولی به ساعتی می توان دوستی را آزرده خاطر ساخت و از دست  داد .                         

بهترین دوست آن دوستی است كه با آن او ساعت ها روی یك سكو بشینی بدون اینكه با او حرفی بزنی و هنگامی كه از او جدا شوی احساس دلتنگی كنی دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلكه به خاطر شخصیتی كه دز هنگام با تو بودن پیدا می كنم .

دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس كند .

هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

بهترین دوست آدم اونی هست كه بیشترین شناخت رو نسبت به شما داشته باشد.

دوست داشتن به خاطر دوست داشته شدن امری انسانی است ودوست داشتن به خاطر عشق امری ملكوتی .

وقتی انسان دوست واقعی دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد .

دل دوستان آزردن مراد دشمنان بر آوردن است .

برای پیدا كردن دوست باید یك چشم را بست و برای نگه داشتن او هر دو را .

دوست داشتن كسی كه سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است .

اگر كسی را دوست داری كه او تو را دوست ندارد ، سعی نكن از او متنفر شوی ، بلكه سعی كن او ا فراموش كنی .

اگر دختری را كه عاشقش هستی دوست هم بداری خیلی خوشبختی .

ما به دنیا آمده ایم كه دوست داشتن و عشق ورزیدن را بیاموزیم .

دوست یعنی كسی كه بتوان در حضورش با صدای بلند فریاد كرد
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» در اوج زیبایی
پنجشنبه 1 دی 1384 - 12:12 ب.ظ - نویسنده : حسین
با نگاهم به گل گفتم : از تو زیباتر كیست ؟ گفت :
 
«زندگی» . زندگی كردم دیدم زیباست اما بی وفا . به
زندگی گفتم از تو زیباتر كیست ؟ گفت : «عشق» .
عاشق شدم دیدم زیباست اما می سوزاند . به عشق
گفتم این چه رسمی است ؟  از تو زیباتر كیست؟ گفت :
«دوستی» . یاری جستم و در اوج زیبایی ها غرق
 شدم . . . .   

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دوست داشتن
پنجشنبه 1 دی 1384 - 11:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
سلام به همه دوستان عزیزم که به وبلاگ من سرمیزنن و با حضور سبزشان من رو خوشحال میکنم متن زیر رو یکی از دوستان عزیزم برام فرستادن امیدوارم خوشتون بیاد موفق باشین
عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نا بینایی . اما
 دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت و روشن و
زلال است . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر
فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد .، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می كند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...

عشق در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس در نهان یا آشكار رابطه دارد . اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح كه زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و اسطوار است و سرشار از نجابت . عشق جنون است و جنون چیزی جزخرابی و پریشانی «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می كند و با خود به قله اشراق می برد . عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد . عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق . عشق بینایی را می گیرد و دوست  داشتن می دهد . عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان ..      

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دلم گرفته
چهارشنبه 30 آذر 1384 - 11:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

دلم گرفته است...میخاهم بگریم اما اشك به

 میهمانی چشمانم نمی آید ,تنم خسته و روحم رنجور

گشته و میخواهم از این همه ناراحتی بگریزم اما پا

هایم مرا یاری نمیكنند . مانند پرنده ایی در قفس

زندانی گشته ام . از این همه تكرار خسته شده ام ,

 چقدر دلم میخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم ,

چقدر دلم میخواهد مثل قدیم عاشق هم بودیم , چقدر

دلم میخواهد مثل قدیم كلمه ی دوستت دارم را هر

 روز از زبانت بشنوم , ولی افسوس آن كلمه كه مرا

به زندگی امیدوار می كرد هال به فرا موشی سپرده

شد و جایش را تحقیر گرفت .

...

ویرایش شده در ساعت - و -

پاسخ پاسخ به نوشته
» یغما گلرویی
چهارشنبه 30 آذر 1384 - 07:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتی : یك پلك نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سكوت كردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همكناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در كوچه ی بی چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
سكوت كردم ، اما
دیگر نگو كه هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» سکوت
چهارشنبه 30 آذر 1384 - 06:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
اگر سكوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از كوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمی رفت!
كم كم این حكایت ِ دیده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه دیگر صدای تو را در سكوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه كجا بودی؟
كجا بودی كه صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت كردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
كه دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم كنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی كه عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یكیشان همان شاعری كه گمان می كرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سكوی سرودن ِ تصویرت سقوط كنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
كم می آید!●
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» مجنون و عیب جو
سه شنبه 29 آذر 1384 - 05:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

به مجنون گفت روزی عیب جوئی

که پیدا کن به از لیلا نکوئی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

به هر عضوی ز اعضایش قصوری است!

ز حرف عیب جو؛ مجنون برآشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت:

اگر بر دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی!

تو مو می بینی و من پیچش مو

تو ابرو؛ من اشارت های ابرو!

تو لب می بینی و دندان که چون است

دل مجنون ز شکّرخنده خون است!

                                                   وحشی بافقی

 

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» داریوش
سه شنبه 29 آذر 1384 - 05:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

اینجا بجز درد و دروغ                  همخانه ای با نبود

  در غربت من مثل من                هرگز کسی تنها نبود

عشق و شعور و اعتبار             کالای بازار کساد

سوداگران در شکل دوست          بر نارفیقان شرم باد

هر کس که روزی یار بود            اینجا مرا تنها گذاشت

     ای نازنین، ای نازنین             در آیینه ما را ببین

من با تو گریه کرده ام              در سوگ همراهان خویش

آنان که عاشق مانده اند          در خانه بر پیمان خویش

ای مثل من در خود اسیر          لیلای من با من بمیر                                          تنها به یمن مرگ ما              این قصه می ماند به جا

هجرت سرابی بود و بس         خوابی که تعبیری نداشت

هر کس که روزی یار بود          اینجا مرا تنها گذاشت

     ای نازنین، ای نازنین            در آیینه ما را ببین

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» مطالب پیشین
+ همچون موج
+ دوست داشتنی های من...
+ سرودی از عشق
+ تو چی هستی؟
+ انتظار
+ تو
+ چه کسی نقش تورا خواهد شست
+ غزلواره
+ انسان...
+ باز کن پنجره را
+ حضور تو
+ دوست داشتن برتر از عشق
+ بمیریدُُ نمیرید
+ قشنگترین اشتباه
+ استاد شریعتی

Powered by mihanblog version 3.0 Beta
Copyright ©2005 - 2006 , Creative Design Center