تبلیغات
نسیم وصل
نسیم وصل
» لحظه ی دیدار نزدیك است
شنبه 17 دی 1384 - 05:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
لحظه ی دیدار نزدیك است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفكم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیك است
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» بگو کی
شنبه 17 دی 1384 - 04:01 ق.ظ - نویسنده : حسین

می گن خداکسانی که دوسشون داره رو بیشتر امتحان می کنه

می گن خدا مشکلات بیشتری رو جلوی آدمهای که قوی هستن می ذاره

می گن خدا به قلب آدمهایی که پاک هستن وبه فرمانش عمل می کنند وگناه کم می کنند بیشتر رنج و درد میده

اما نمی دونم چرا اینقدر منو امتحان می کنه

چرا اینقدر به دل من رنج و عذاب میده

آخه آخه من که پاک آخه من که بنده خوبی نبودم

آخه من که اینهمه گناه کردم چرا پس اینهمه منو امتحان می کنی

آخه چرا با من

اینهمه آدم خوب تو این دنیا وجود داره چرا سراغ اونا نمی ری

اینهمه آدمه بد وجود داره چرا حال اونا رو نمی پرسه

آخه من کسی نیستم

قوی نیستم تحمل این همه درد و عذاب و فشاره روحی رو ندارم

به کی بگم دارم خورد می شم به کی بگم تحملم تموم شده

آخه چرا من ای خدااااااااااااااااا

من که کسی نیستم

آره آره باشه باشه قبول اصلا من همه ای اینا هستم من قوی هستم و ..

ولی پس کی پاداش می دی کی آرامش بهم می دی کی اینهمه امتحان و درد و رنج تموم میشه کی رها و آزادم میکنی کی عاشق واقعیم میکنی

کی بگو بگو کی کی

نویسنده خودم 

 

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» می خوام داد بزنم
شنبه 17 دی 1384 - 01:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
 یه گل هزار تا گلدون ! یه غزل صد تا غزلخون
 توی سرسرای آواز این همه حنجره مهمون
بیا از آینه رد شیم ‚ بیا پرواز رو بلد شیم
بیا بارون رو بفهمیم ! حریف این شب بد شیم
بیا تا آخر فریاد ! بیا تا طلوع شن باد
بیا تا یه ریتم تازه !‌ بیا تا ترانه ی شاد
 بیا تا تكرار جنون ! بیا تا یخ بستن خون
 بیا تا بن بست نفس ! بیا تا سقف بی ستون
بیا ! بیا ! تا وابشن پلكای مات پنجره
 می خوام تو رو داد بزنم تا سرطان حنجره
بیا تا دوباره دیدن !‌ تا سر قله دویدن
 نوبت خوندن نور ‚ دیگه بسه این شنیدن
بیا تا رقص دوباره !‌ بیا تا مرز ستاره
بیا تا چشمه ی خورشید !‌ بیا تا گلیم پاره
بیا تا ضیافت من ! بیا تا اوج شكفتن
 وعده ی آخر بوسه اونور حصار پیرهن
 بیا تا تكرار جنون ! بیا تا یخ بستن خون
 بیا تا بن بست نفس ! بیا تا سقف بی ستون
بیا ! بیا ! تا وابشن پلكای مات پنجره
 می خوام تو رو داد بزنم تا سرطان حنجره

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» عشق گمشده
شنبه 17 دی 1384 - 01:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
آن شب كه بوی زلف تو با بوسه نسیم
 مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
 با خنده ای كه روی لبت رنگ می نهفت
 چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شكفت گل تازه امید
 كز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
 پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
 پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا كه می چكید ز چشم سیاه شب
 بر گونه سپید سحر اشك واپسین
 وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
 گل می شود مستی خندان آتشین
 آنكا كه می شكفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه كبود
 وز لرزه های بوسه پروانگان باد
 می ریخت برگ و باز گل نوشكفته بود
آنجا كه می غنود چمنزار سبزپوش
 در بستر شكوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
 دامان كوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا كه مهر كوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
 در پرنیان نازك مهتاب می شكفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
 آنجا كه می چكید سرشك ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
 مهتاب می كشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
 چون سایه امید كه دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! كه در نگاه تو آن نشو خند مهر
 چون كوكب سحر بدرخشید و جان سپرد
 خاموش شد ستاره بخت سپید من
 وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم كه در آن چشم خودپسند
 آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
 بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» قرار
پنجشنبه 15 دی 1384 - 08:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
مثل ِ یه آوازه خون ِ دوره گرد، توی كوچه های دودُ همهمه،
برای خودم ترانه می خونم! عطر ِ پیرهنت باهام همقدمه ،
توی زیرُ بَم ِغمناكِ صدام ، یه نفر داد می زنه «- تو رُ می خوام!»
آخ ! اگه بدونی چه علاقه یی ، پُشتِ انعكاس ِ این زیرُ بَمه !
تو چشات هزار تا سّكه ی طلا ، چشمات عاشق كُش بی تابُ بَلا،
عاشق ِ عاشق ِ عاشقم ولی ، می دونم كه عشق ِ من بَرات كمه!
كُشته مُرده هات زیادن ، می دوم ! امّا بازم روی حرفم می مونم!
روزگار هَر جوری باشه با توام! آخه بازیچه شُدن عادتمه!
دل یه عمره عاشق ِ نگاهته، خیلی وقته كه چشام به راهته،
بس كه دوختم چشامُ به جادّه ها ، شُدم عینهو مثِ مجسّمه!
تو كه بی خیال ِ مایی ! نازنین! یه نظر شكستِ این دلُ ببین!
من می خندم امّا روی گونه هام ، همیشه سه چهار تا قطره شبنمه!
تو كه خوب می دونی پاسوز ِ توام !سایه ی دیروزُ امروز ِ توام !
این دِل ِ منگِ خرابِ دربه در ، حالا خیلی وقته خونه ی غمه!
من كه بی خودی هلاكت نشُدم! بی خودی كه سینه چاكت نشُدم!
تقصیر ِ چشمای تابستونیته ،كه آتیش گرفتنم دَم به دَمه!
بعد از این قرارمون شُد دِل ِ من، بعضی وقتا به ما یه سَری بزن،
بی خیال باش اگه دیدی كمَرَم، زیر ِ بار ِ غمُ غصّه ها خمه!
اگه خواستی كه بیای سَر ِ قرار ، با خودت چترُ یه بارونی بیار،
تو دلم همیشه بارون می باره ، گاهی رگبار ِ وُ گاهی َنم َنمه !
برو ! امّا تن نَده به سرنوشت ، هَر جا باشی اون جا می شه یه بهشت،
دیگه غم نخور كه بی بودن ِ تو ، حالُ روزگار ِ من جهنمه!●



...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» یغما گلرویی
چهارشنبه 14 دی 1384 - 04:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
بستگی داره خودت بُلن شی،
یا چُرت بزنی تا آقاجون
با اُردنگی بیدارت كنه!
اونوخ بایَس بری تو حیاط
با قند شكن‌ ِ ننه جون یخ ِ حوض ُ بشكنی ُ
وضو بگیری!
یادت باشه
بعدش زود برگردی تو خونه
وگرنه باید واسه شكستن ِ یخای دست ُ صورت ِ خودتم
از قندْ شكن استفاده كنن!
بعد از اون جَلدی چادر نمازت ُ سر كن،
كه مبادا آفتاب بزنه و ُ
نمازت قضا بشه!

می دونم هنوز نـُه سالِت نشده،
می دونم سرما و ُ بی خوابی اَذیتت می كنه،
اما خوشحال باش،
آدمای زجر كشیده به خدا نزدیك تَرَنْ!
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» قاصدک ها ـ نجفیان
چهارشنبه 14 دی 1384 - 04:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
دوباره قاصدك ها پر گشودند
 سیاهی زین شب تیره زدودند
نسیم عشق بازآوردشان باز
به سوی شهر آنان را به پرواز
سخن از عشق بودی در دم آغاز
پسین دم هم به نام عشق شد باز
كنار پنجره از پشت شیشه
 لبان بسته ام مانده به كوچه
 ز چشمم می كنم این مویه آوا
دوباره قاصدك ها قاصدك ها
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
»
سه شنبه 13 دی 1384 - 05:01 ق.ظ - نویسنده : حسین

مرد غزل خون شب زده ام ‚ حنجره ام اسیره
 حرف از قدیمای قصه نزن ‚ دیه خیلی دیره
همیشگی من !‌ ستاره ی روشن
تو این كوچه امشب تو با من بمون
صدای قدیمی !‌ همیشه صمیمی
 تو این كوچه امش تو با من بخون
پهلوون قصه های موندگار
 توی این كوچه من رو تنها نذار
 بیا تا مثل قدیم ‚ با ترانه ها بریم
 تو سكوت كوچه ها دوباره دم بگیریم
بیا كه دلم برات تنگه هنوز
تشنه ی صدای آهنگه هنوز
ای همیشه موندنی
 ای همیشه خوندنی
مرد مرد قصه ها
ای صدای بی صدا
دلت از بغض كدوم غصه شكست ؟
 كه شب كوچه نشین چشمات رو بست
 تو همیشه سرفرازی
غم این ترانه سازی
همیشه از تو می خونه این صدا
 تو سكوت كوچه باغ قصه ها
قصه ی مرد بزرگی كه سرش
خم نشد پیش هجوم غصه ها

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» نفرین ـ گلرویی
سه شنبه 13 دی 1384 - 03:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
حرف ِ من اینه:
عشقی كه با چاقو زدن به درخت ش سَرِ گُذر شروع بشه،
خونه ی آخرش بدبختی ِ!

عاشق اَم عاشقای قدیم
كه اسم طرف ُ رو تنشون خالْ كوبی می كردن،
نه این كه ناخونْ گیر وَردارنُ
تن ِ درختای بی زبونًُ
به هوای یادگاری پاره پاره كنن!

از همین ِ كه عاشقای این زمونه،
همْ سن ُ سال ِ حُبابای آبَن!

نفرین ِ درختا ر ُ دست ِ كـَم نگیر!

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دعوای خسرو و فرهاد سر شیرین
دوشنبه 12 دی 1384 - 11:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
نخستین بار گفتش: كز كجایى؟
بگفت: از دار ملك آشنایى
بگفت: آنجا به صنعت در چه كوشند؟
بگفت: انده خرند و جان فروشند
بگفتا: جان فروشى در ادب نیست
بگفت: از عشق‏بازان این عجب نیست
بگفت: از دل شدى عاشق بدین‏سان؟
بگفت: از دل تو مى‏گویى من از جان
بگفتا: عشق شیرین بر تو چونست؟
بگفت: از جان شیرینم فزونست
بگفتا: هر شبش بینى چو مهتاب؟
بگفت: آرى چو خواب آید كجا خواب؟
بگفتا: دل ز مهرش كى كنى پاك؟
بگفت: آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا: گر خرامى در سرایش
بگفت: اندازم این سر زیر پایش
بگفتا: دوستیش از طبع بگذار
بگفت: از دوستان ناید چنین كار
بگفتا: رو صبورى كن در این درد
بگفت: از جان صبورى چون توان كرد؟
بگفت: از عشق كارت سخت زارست
بگفت: از عاشقى خوش‏تر چه كارست؟
بگفت: از دل جدا كن عشق شیرین
بگفتا: چون زیم بى‏جان شیرین؟
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» جای تو خالی
یکشنبه 11 دی 1384 - 04:01 ق.ظ - نویسنده : حسین
زود زودی ! دیر دیرم
من یه آواز اسیرم
 تو مثه ماه هلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار
 تشنه ام ! تشنه ی دیدار
 من رو به خاطره نسپار
نگو رویای محالی ! نازنین ! جای تو خالی !
خسیم از حضور بارون
 من رو از سرما نترسون
 توی چله ی زمستون
 لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم
 ای علاقه ی دمادم
 سیب جادویی آدم
مجرمی اما زلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم
 دل از اینجا كنده بودم
 مثل یه پرنده بودم
حالا تو شكسته بالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی
 به شهاب شب نوردی
خواب دیدم كه برمی گردی
 توی كنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی
! ...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دلم میخواد بارون بیاد
شنبه 10 دی 1384 - 04:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

دلم می خواد بارون بیاد شیشه ی شب رو پاك كنه
دیو سیاه غصه رو تو قطره هایش هلاك كنه
دلم می خواد بارون بیاد ‚ ناودون رو نو نوار كنه
 كلاغ پیر خونه رو چلچله ی بهار كنه
دلم می خواد بارون بیاد تا تو رو همراهش بیاره
 دستای نازنینت رو تو دستای من بذاره
وقتی بارون می زنه دلم می خواد چتر تو واشه
 این كوچه بازم پر از صدای پای ما شه
وقتی بارون می زنه دلم می خواد كه سرپناهم
سقف آبی روسری خیس تو باشه
دلم میخواد با همدگیه برگای باغ رو بشماریم
 تو دل هر خط خبر چهل كلاغ رو بشماریم
دلم می خواد كه خطای صورت آینه كم بشه
سر زدن ترانه ها دوباره دم به دم بشه
دلم نمی خواد پل ما نامه ی پنهونی بشه
 می خوام هوای كوچه مون دوباره بارونی بشه
وقتی بارون می زنه دلم میخواد چتر تو واشه
این كوچه بازم پر از صدای پای ما شه
 وقتی بارون می زنه دلم می خواد كه سرپناهم
 سقف آبی روسری خیس تو باشه

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» نیایش
شنبه 10 دی 1384 - 03:12 ق.ظ - نویسنده : حسین
خدایم ، خدایم
آه ای خدایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
شكنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
 گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد كس غم مگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
 به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
كه داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گذر است
به فكر قتل عام لاله ها باش
كه خواب گل به گل كابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنك با گریه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان نگردان
عطا كن دست بخشش همتم را
 خجل از روی محتاجان نگردان
الی كیفرم را می پذیرم
كه از تو ذات خود را پس بگیرم
كمك تا كه با ناحق نسازم
 برای عشق و آزادی بمیرم
 خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم با گریه هایم
 صدایت می زنم بشنو صدایم
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» شعر تولد
پنجشنبه 8 دی 1384 - 12:12 ب.ظ - نویسنده : حسین

این متن به مناسبت ۲۰ سال تولد خودمه امیدوارم خوشتون بیاد موفق باشین


  

.....تولدم را با خون جشن خواهم گرفت،
ودر باران مرثیه خوان،
غزل شبانه ی خود را گلگون خواهم كرد،
ودر فصل تیر باران، با آخرین لبخند ،
ترانه ی طلوع را ،
شعر بی نام ، شعر تولد ، شعر آغاز،
شعر های خاكی و مردمی،
وآواز های بومی پسرك شرقی را خواهم خواند ،
دوستان بیایید ،
بیایید كه از تولدم خواهم گفت ،
واز عزایی كه در جشن این تولد گرفته ام....
از فصل پیوستن ،
واز حماسه ای كه با نه آغاز شد..........

...

ویرایش شده در ساعت 04:12 ق.ظ و پنجشنبه 8 دی 1384
پاسخ پاسخ به نوشته
» ای عشق
چهارشنبه 7 دی 1384 - 05:12 ق.ظ - نویسنده : حسین

باز هم، آمدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

دردا ، من جوانی را به سر کردم

تنها ، از دیار خود سفر کردم

دیریست قبل من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا ،اولین عشق مرا بردی

دنیا ، دم به دم مرا تو آزردی

دریا ، سرنوشتم را به یاد آور

دنیا ،سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا ، بی نشان و بی هم اوازم

میروم شب ها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته ی دریا

می نویسم اوج غم ها را

دریا ،اولین عشق مرا بردی

دنیا ، دم به دم مرا تو آزردی

دریا ، سرنوشتم را به یاد آور

دنیا ،سرگذشتم را مکن باور

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» مطالب پیشین
+ همچون موج
+ دوست داشتنی های من...
+ سرودی از عشق
+ تو چی هستی؟
+ انتظار
+ تو
+ چه کسی نقش تورا خواهد شست
+ غزلواره
+ انسان...
+ باز کن پنجره را
+ حضور تو
+ دوست داشتن برتر از عشق
+ بمیریدُُ نمیرید
+ قشنگترین اشتباه
+ استاد شریعتی

Powered by mihanblog version 3.0 Beta
Copyright ©2005 - 2006 , Creative Design Center